پارک
امروز 10 بهمن 93 به نظرم اومد هوا بد نیس بعد بارون ملایم دیشب. بابا رفت استخر و من خواستم تو آفتاب ظهر
شما رو ببرم پارک محوطه .خیلی سرسره دوس داری اما مچ منم تا حدی درد می کرد و نمی تونستم زیاد بهش
فشار بیارم. بعد بارون ته سرسره ها گل و آب بود و مجبور بودم هم بالا بذارمت هم ولت نکنم هم پایین نرسیده بر
دارمت. تا جایی که توان داشتم سر خوردی اما وقتی مچم سوت آخر رو کشید دیگه کم آوردم چون لازمش داشتم.
گذاشتمت تو کالسکه که برگردیم.
و یه چیز جالب اتفاق افتاد. بهت خوش گذشته بود و حاضر نبودی بشینی و زدی زیر گریه و نق زدن. انقد به من
چسبید که نگو.خنده رو قلب و لبم نشست و با مچ ناکار دوباره سرسره سوارت کردم.
از اینکه دوس نداشتی از پارک برگردیم لذت بردم!!! جدی می گم عسل مامان! خیلی دوست دارم.
قیافه جناب عالی وقتی سر می خوردی




پارک 
